9ﻣﺎﻩ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺷﯿﺮﯾﻦ
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺷﺪﻥ ﯾﻌﻨﯽ ...... ﺑﯿﺪﺍﺭﺷﺪﻥ ﺑﺎﺗﻬﻮﻉ ﺻﺒﺤﮕﺎﻫﯽ ﺳﺮﺳﺎﻋﺖ ....7ﻫﻤﻮﻥ ﺳﺎﻋﺘﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﺝ ﺧﻮﺍﺑﺎﯼ ﺷﯿﺮﯾﻦ ...... ﻣﺎﺩﺭﺷﺪﻥ ﯾﻌﻨﯽ .... ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﺩﺳﺖ ﺑﺬﺍﺭﯼ ﺭﻭﺷﮑﻤﺘﻮ ﻭﺍﺱ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻧﯽ ﻧﯽ ﺁﯾﻪ ﺍﻟﮑﺮﺳﯽ ﺑﺨﻮﻧﯽ ..... ﻭﻭﺍﺱ ﺻﺒﻮﺭﯾﺶ ﻭﺍﻟﻌﺼﺮ ...... ﻭﺭﺍﻩ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺻﺪﻗﻪ ﺑﺪﯼ .... ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺷﺪﻥ ﯾﻌﻨﯽ -....ﻭﺍﯾﺴﯽ ﺟﻠﻮﯼ ﺁﯾﻨﻪ ﻭ ﻫﯽ ﺷﮑﻤﺘﻮﺑﺒﯿﻨﯽ ﻭﻭﺍﺱ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺷﮑﻤ ﭼﺎﻗﺎﻟﻮﺕ ﺑﻨﺎﺯﯼ ....ﻭﻧﮕﺮﺍﻥ ﭼﺎﻗﯿﺖ ﻧﺒﺎﺷﯽ .... ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺷﺪﻥ ﯾﻌﻨﯽ ...ﺗﺮﮐﺎﯼ ﺭﻭﺷﮑﻤﺖ .. ﺍﻣﺎﺍﺯﺗﻪ ﺩﻝ ﺑﮕﯽ ﺧﺪﺍﯾﺎﺷﮑﺮﺕ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﺗﺮﮎ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ !! ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺷﺪﻥ ﯾﻌﻨﯽ .....ﺷﻤﺮﺩﻥ ﻫﻔﺘﻪ ﻫﺎ ﻭﺗﯿﮏ ﺯﺩﻥ ﺭﻭﺗﮏ ﺗﮏ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﺬﺭﻥ ...... ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺷﺪﻥ ﯾﻌﻨﯽ ....ﻣﺴﻮﻟﯿﺖ ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻠﻨﮕﺮ ﯾﻌﻨﯽ ﺻﺒﻮﺭﯼ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺯﺧﻮﺩﮔﺬﺷﺘﮕﯽ .... ﻣﺴﻮﻝ ﻣﯿﺸﯽ ﺩﺭﺑﺮﺍﺑﺮ ﻫﺪﯾﻪ ﺧﺪﺍ ....ﺻ...
نویسنده :
مامانی سارا و بابا جون رضا
4:01
اتاق دوست داشتنی تو
قرار بود اتاقتو رنگ بزنیم.بابابزرگ گفت خودم اتاق دخترمو رنگ میزنم.بخاطر مراسمای احیا مامانبزرگ زهرا میگفت دست نگه دارین.ما هم احترام گذاشتیم و 20 تیر بابابزرگ حسین صبح اول وقت رنگ امیزی رو شروع کرد.رنگ انتخابی ما لیمویی بود.اتاقت خیلیی خوشرنگ شده مامانی...دست باباجون درد نکنه.البته منمم واسه عکس یه دستی به قلمو بردم.کلی عکس گرفت باباجون رضا ازم تا یادگاری بمونه از رنگ کردن اتاق توسط مامانی سارا. دیگه تا ظهر رنگ امیزی تموم شد.بعدم با عمو سعید(شوهر خاله سمانه) و عمو حسن(دوست باباجون رضا) غروب رفتیم سرویس چوبتو تحویل گرفتیم. خاله مژگان خیلی دوست داشتم موقع چیدن بیاد.ولی مهمونی دعوت بود.گفت دست نگه دار تا من بیام باهم بچینیم،بهش ...
نویسنده :
مامانی سارا و بابا جون رضا
20:30
تولد بهترین بابای دنیا
امشب تولد باباجونیه.بهترین و مهربون ترین بابای دنیاست بابای شما بنیتا خانوم...وقتی بیای خودت متجوه میشی که من درست میگفتم... بابا جونی عاشق کارای دست سازه.کارایی که خود ادم براش وقت گذاشته باشه.منم خاستم امسال متفاوت باشه تولدش... براش دوتا گربه کوچولو با نمد درست کردم.کیک درست کردم و ... و یه غذای خوشمزه...وقتی بابایی از سرکار خسته و کوفته اومد سورپرایزش کردم.خیلییی خوشحال شد. چون بابایی از کاکتوس خوشش میاد،یه کاکتوسم از طرف شما دختر ناز برا بابا خریدم.که از اونم باباجون رضا خیلیی خوشش اومد.گفتم بنیتا خانوم زحمتشو کشیده.بووس دختر نازمم.
نویسنده :
مامانی سارا و بابا جون رضا
20:45
غیبت طولانی و تنبلی مامان سارا
سلام سلاممم.دختر نازم خیلیی وقته وبلاگتو به روز نکردم..دیگه تنبلییی تو بارداری خیلی شایعه.از بس هوا گرمه .من دائم زیر کولرم و تکون نمیخورم.کارم نمیکنم. دختر نازم توی 31 هفتگی رفتیم سونو و شما حالت خوب بود و وزنتم 1850 بود.الهیی قربونت بشه مامانی. توی 28 هفتگی هم آزمایش تحمل گلوکز دادم که بدترین آزمایش زندگیم بود ولی بخاطر شما تحمل کردم.اوفف چهار ساعت این ازمایش طول کشید و 4بارم ازم خون گرفتن.ولی خداروشکر دیبت نداشتم و همه چیز نرمال بود. بووس دختر ناز و دوست داشتنیه من
نویسنده :
مامانی سارا و بابا جون رضا
20:38
کلاسهای بارداری
سلامم کوچولوی شیطون مامان.اون تو خوش میگذره مامانی؟حسابییییییییی شیطون شدی هاااا.قربون اون شیطونی هات دوهقته ای میشه مامانی داره میره کلاس بارداری.خییلیییییییییی کلاس مفید و خوبیه.میرم مرکز مهرمادری .خیلییی راضیم.از 2 خرداد کلاسا شروع شده.امروز که رفتم هم در مورد تغذیه حرف زدن هم اینکه ورزشای مخصوص بارداری رو انجام دادیم... خیلیی عالی بود.ولی بخاطر مشکل لگنم یسری حرکتا رو نتونستم انجام بدم که مامایی که اموزش میداد گفت احتمال داره نتونی زایمان طبیعی داشته باشی.اولش ناراحت شدم.خب اخه خیلیییی دوست داشتم زایمانم طبیعی باشه کلی تحقیق کرده بودم.ولی عیبی نداره دیگه.هرچی قسمت باشه همون میشه. ...
نویسنده :
مامانی سارا و بابا جون رضا
18:20
ساعت 3 بامداد 15 اردیبهشت
بابا رضا خیلییی انتظار میکشید تا تکونای شما دختر ناز رو حس کنه.ولی همش یا دیر میرسید یا شما اروم میشدی دیشب دستشو گذاشت رو شکمم باهات حرف زد گفت دیگه باید حس کنم.به ثانیه نکشید شما دوتا تکون محکم خوردی.باباجون رضا شوک شده بود میگفت ای ای دیدی.گفتم اره عزیزم من همش میبینم.اینقدرررر ذوق میکرد که نگو...تازه متوجه شیرینی این حس شده بود.تازه فهمید من چرا اینقدر ذوق میکنم از تکونات.میگفت واقعا حس قشنگیه یه موجود کوچولو داره تو وجود تو زندگی میکنه.حرکت میکنه.تغذیه میکنه... خیلییی لحظه زیبایی بود دیدن چهره ذوق زده شده بابایی اون موقع شب. خدایا ازت ممنونم بخاطر تموم این لحظات سن ش...
نویسنده :
مامانی سارا و بابا جون رضا
12:43


